عباس عبدی و فضیلت کتک خوردن!

 

استراتژی و تاکتیک محکوم به آستانه تحمل رژیم

 

اخیرا سایت جرس گفتگوئی با عباس عبدی صورت داده که درآن وی به تخطئه مشروعیت "دفاع ازخود" در حوزه های حرکت جمعی و سیاسی پرداخته است، که جوهر آن چیزی جز موعظه به تسلیم و انقیاد مطلق در برابر جباران حاکم، تلقی سیاهی لشکر از مردم به مثابه فرمانبرداران صرف، ارتقاء فرهنگ توسری خوری تا سرحد یک تاکتیک و استراتژی مقاومت نیست. عبدی در این گفتگو تا آنجا پیش می رود که با مقاومت زدائی از جنبش  و تبدیل مبارزه مسالمت آمیز به امری مهمل و بی معنا، مدعی می شود برای آنکه اصول خودساخته مبارزه مسالمت آمیز حفظ شود، باید از هرگونه کنش زبانی و یا عملی که مستقیم یا غیرمستقیم موجب تشدید خشم حاکمیت و یا حتی زمینه ساز آن گردد پرهیز کرد. مطابق این بینش، آستانه تحمل رژیم است که سطح و چگونگی مقاومت را تعیین می کند. هم چون عیسی وار که می گفت اگر بر گونه چپ ات کشیده ای نواختند گونه راستت را جلو بیاور، می توان از کتک خوردن یک فضیلت استراتژیکی ساخت، نوش جان کرد و دم برنیاورد تا زمانی که مظلومیتمان دل چون سنگ دشمن را در هم شکند! باین می گویند استراتژی محکوم به آستانه تحمل. البته اگر زورگوئی و کتک زدن را از مصادیق مسلم خشونت که ذاتی سلطه گران است بدانیم که هست، و اگر پای بند به این "استراتژی" باشیم؛ باید از کاری که موجب خشم دشمن و کتک زدن ما می گردد نیز اجتناب کنیم و اساسا بفکر اقدامی نباشیم که منجر به کتک زدن ما می گردد! یعنی برای آنکه این درک و تعبیر من درآوردی از مبارزه مسالمت آمیز متحقق شود، باید فتیله مبارزه را تا تحقق این نقطه طلائی و شاید هم بدون هزینه پائین و پائین ترکشید. البته می توان ادعا کرد که داریم هزینه های مبارزه را کم می کنیم! اما در واقع آنچه که صورت می گیرد، جز تعطیل کردن اصل مبارزه باهدف دفع سلطه و بلاموضوع کردن آن نیست. باین ترتیب می توان در عالم لفاظی و سفسطه گری از خصلت مسالمت آمیز بودن مبارزه چنان تعبیر لغوی به عمل آورد، که اصل موضوع –یعنی مبارزه - را منتفی کند. آیا مبارزه بدون هزینه اصلا می تواند وجود خارجی داشته باشد؟ اصل مبارزه یعنی ایستادن در برابر تجاوز و دست اندازی سلطه گران برای تصاحب عرصه های گوناگون زندگی و برای به تباهی کشاندن انسان و برده ساختن وی؛ بدون مقابله و دفع آن و بدون تصاحب مجدد زندگی و بیرون کشیدن آن از چنگ سلطه گران، چگونه قابل تحقق است؟ البته می توان با توسل به "استراتژی معطوف به آستانه تحمل رژیم" هزینه های مبارزه را تا سرحد نقطه صفر هم تقلیل داد ولی وصول به این نقطه در عین حال به معنی از دست دادن تمامی عرصه های زندگی آزاد و انسانی و تسلط خشونت تعیمیم یافته برتمامی وجوه آن است. به طنز می توان گفت آری مزیت عمده این استراتژی رساندن هزینه های مبارزه به مرز نزدیک به صفراست ولی تنها یک عیب دارد. و آن اینکه هرگز نباید اربابان قدرت و مکنت به فهمند که آستانه تحمل شما تابعی است از آستانه تحمل آنها و گرنه چنان دماری از روزگارتان در می آورند که هم خشونت به مرزنهائی درجه صد میل کند و هم البته مبارزه بامیل کردن به سمت صفر بالکل تعطیل شود و خیال اربابان قدرت هم راحت!  ازهمین رو است که گوهر این موعظه را باید تسلیم مطلق دانست و اشاعه آن. باین ترتیب حتی شعارها و فریادهای اعتراضی یکسال اخیر مردم اکثرا جزء مقوله خشونت و دوری از مبارزه مسالمت آمیز صورت بندی می شود. بزعم وی قدرت جنبش سبز داشتن فضیلت کتک خوردن است! البته اگر کسی مستقیما در کسوت عمله و اکره سرکوب همین اهداف را دنبال کند جز این هم انتظاری از او نیست؛ اما وقتی که در لباس یک مدعی همراه و هم درد جنبش مقاومت ظاهر شود، به چه کاری جز سم پراکنی در صفوف جنبش مشغول است؟ بی گمان مصاحبه سایت جرس با او و حمایت کمابیش تلویحی  از مواضع وی که قبلا هم در برخی سایت ها و وبلاگش درج شده بود بدون حکمت نیست و در ادامه سیر ققهرائی است که این سایت و حامیانش در پیش گرفته اند. و اساسا مربوط می شود به واکنش در برابر تعمیق مطالبات مردم و عبورآن ها از محدوده های مجاز اصلاح طلبان. بویژه پس از اعتراضات حماسی روز عاشورا که به اعتراف فرمانده پلیس تهران برای ساعاتی منجر به گسست امنیتی شهر تهران گشت. گسستی که ارکان رژیم را سخت به لرزه انداخت و البته نه فقط رژیم را. در پی مطرح شدن مطالبات ساختارشکنانه از جانب مردم مبارز و فرار وی آنها بود که شماری از ولایت مدارانِ از نوع مشروطه طلب و حاضر در صفوف جنبش دچار گیج سری شدند که مکاشفات حقوقی آقای عبدی نیز بخشی از آن بشمار می رود.

 

فرازهای اصلی مشی به غایت تسلیم طلبانه وی  که گویا سایت جرس را نیزخوش آمده  به شرح  زیر است:

نفی هرگونه مبارزه ساختار شکنانه و انکار نقش مردم در برپائی و تداوم یک جنبش، تأکید بر رهبری و نظارت از بالا بر جنبش و فعالین جنبش و ضرورت تذکر در هر موردی که فعالین دست از پا خطا کنند و لزوم تبعیت بی چون و چرای این مردن و بطریق اولی مرد از تصمیمات مرکز. بزعم او هر تجمع و حرکت مشروعیت سیاسی و اخلاقی خود را از سوی نخبگان و رهبران بدست می آورد. در این رابطه، او در وبلاگش می نویسد: "شايد بتوان واكنش يك جوان را در برابر چنين رفتاری به صفت فردی درك كرد، اما قطعاً نمی ‌توان و نمی باید آن را توجيه كرد، زيرا چنين واکنشی بايد مستلزم صدور مجوز رهبری تظاهرات باشد. پيش‌فرض حضور در چنين مراسمی، تبعيت و اطاعات از رهبری سیاسی دعوت‌ كننده است. شايد گفته شود كه چنين رهبری در واقعيت خارجی تظاهرات خیابانی تهران وجود ندارد، در اين حالت بايد گفت كه پس بر حسب كدام مجوز اخلاقی بايد در چنین كنش سیاسی كه کنشی جمعی است حضور يافت؟ در اين صورت آيا هر فرد شركت‌كننده حق انجام هرگونه کنش و واکنشی را دارد يا خير؟" چنانکه ملاحظه می کنید، در نزد او ابراز کنش جمعی بدون مجوز رهبری مجاز نیست. معنای عملی این حکم آن است که اساسا جنبش خودجوش یک سال اخیر از بیخ و بن غیر مشروع بوده است؛ چرا که بطور جمعی بسیاری از رفتارهای خود را رأسا تعیین کرده و حتا شماری از تظاهرات خود جوش برگزار کرده و "رهبران" را وادار به شرکت و حمایت از آن نموده است و یا اگر آنها هم فراخوان داده اند، بابتکارخود در حین تظاهرات رأسا به انواع و اقسام کنش های جمعی پرداخته و وارد حریم ممنوعه  تصمیم گیری هائی شده است که نه روح "رهبری" از آن خبر داشته و نه حتی اگر خبر هم می داشته، بدلایل گوناگون قادر به انجام آن بوده است. باین ترتیب هرنوع جنبش خودجوش و خلاق توده ای و مبتنی برخود رهبری و خود سازمان یابی که امروزه شاخصه اکثر جنبش های جدید رهائی بخش  در سطح جهانی را تشکیل می دهند، و حتا در مقاطعی توسط موسوی و حامیانش تحت عنوان هر فرد یک رهبر و تصدیق و ستایش خصلت شبکه ای و خود انگیختگی آن مورد تصدیق قرارمی گرفت، از سوی این اصلاح طلب پرمدعا و دروغین ما، بالکل مورد انکار و تخطئه قرار می گیرد. واقعیت آن آست که او سرشار از تبختر نخبه گرایان در مسند قدرت نشسته، نه کمتر از احمدی نژاد، مردم را خس و خاشاکی بیش نمی داند. و از همین منظر مدتهاست که به اشکال گوناگون انتقادهائی به "رهبران نمادین" یعنی موسوی و کروبی که گویا نتوانسته اند نظارت لازم را برای کنترل جمعیت و سربفرمان کردن آنها داشته باشند به عمل آورده و در نوشته های خود مرتبا به مردم گوشزد می کند که اخلاقا و قانونا حق ندارند کنش و حرکتی را که رهبری ارائه نکرده و یا اجازه نداده است بکار گیرند. بنظر او منشأ تولید تاکتیک ها و سیاست ها و نیز منشأ رستگاری، نخبگان و رهبران فرهمند هستند و همه چیز باید از بالا به پائین رله شود. بدون دمیدن نفخه قدسی رهبران، جنبش فی نفسه، شری بیش نیست.

 

البته استدلال های عباس عبدی حول ادعای اصلی اش در مورد مخالفت با اصل دفاع از خود در حوزه های جمعی و سیاست، سست و مضحک بوده و با رویدادها و تجارب تاریخی خوانائی ندارد و اساسا اگر جهان بر اساس تصور وی پیش میرفت تحولات تاریخی بسیاری نمی بایست رقم می خورد و تاریخ  به گونه ای دیگر نگاشته می شد. چنانکه  حتی یک نمونه تاریخی هم نمی توان یافت که بر اساس بافته ها و یافته های وی پیش رفته باشد. قوانین را اساسا طبقات و قدرت های حاکم متناسب با منافع خود تدوین می کنند و برای تثبیت موقعیت برتر خود. با این وجود آش دست پخت عبدی چنان شور است که  در خود کشورهای غربی و اربابان حاکم بر جهان نیز به سختی می توان تصوری مشابه او در مورد تخطئه حق دفاع از خود – در حوزه کنش های جمعی و سیاسی- در برابر جباران و متجاوزین به حقوق انسان ها مشاهده کرد. در واقع برعکس، این نوع کنش های جمعی و سیاسی دایما- له و یا علیه- توسط دولتها و طبقات حاکم در عرصه های گوناگون و یا از سوی جنبش ها، صورت می گیرد و کمابیش امری تصدیق شده است. هم چنان که در قوانین حقوق بشر جهانی،  حق دفاع از خود در برابر دیکتاتورها و کسانی که به خواست مردم تمکین نمی کنند، و تحت شرایطی حتی حق پائین کشیدن آنها از طریق توسل به اسلحه، به نحوی از انحاء مورد تصدیق قرار گرفته است.  محض اطلاع آقای عبدی حتی مطابق قانون اساسی آمریکا شهروندان آن دیار حق داشتن اسلحه برای دفاع از قانون اساسی و دموکراسی در برابر نقض آن توسط حکومت را دارند و هنوز که هنوز است مخالفین آن نتوانسته اند آن را ملغی کنند! بنابراین این ادعای وی که دفاع از خود به حوزه حقوقی جزاء فردی اختصاص داشته و بکارگیری آن در حوزه سیاست و امر جمعی وجاهت حقوقی و قانونی ندارد خطاست. دلایل وی در اثبات این مدعا اساسا سفسطه آمیز است. این سفسطه ها بر پیش فرض های نادرستی استوار است که از جمله آنها یکی آنست که گویا توافق و هم نظری حول اقدام دفاع از خود نمی تواند از طریق جمع بدست آید. پذیرش اصل دفاع مشروع در مورد یک جمع به معنی آن است که هرکس و هر فرد بطور خودسر هر چه دلش خواست انجام دهد و جمع را در مقابل نتایج عملی اقدامش و محضورات آن قرار بدهد. اساسا چیزی بنام خرد و وجدان جمعی در نزد وی وجود خارجی ندارد. دیگر آن که  گویا جمع فاقد حقوق تجمع خیابانی است، در اصل نباید واجد چنین حقی باشد، مگر آنکه از بالا و از سوی رهبران مجوز اخلاقی داشته باشد و با فراخوان آنها گردآمده باشد. یا این که هیچ تمایز قابل تعریفی در مورد خشونت حاکم و اقدام ضدخشونتی که دفع کننده آن است وجود ندارد. هم چنانکه هیچ تمایزی بین سطوح گوناگون آن وجود ندارد. منشأ و یا عامل تشدید کننده خشونت برخاسته از سلطه انسان برانسان را عملا قربانیان خشونت و مبارزه آنان دانستن، وارونه کردن حقیقت است که ادعاهای عبدی از جمله بر این وارونه نمائی بناشده است. جایگاه حقوق و قواعد آن در نزد عبدی گوئی وحی منزل است و نه امری  دست ساخت بشر و دایما در حال تحول. یکی از موتورهای اصلی و محرک این گونه تحولات در قانون خود جنبش ها و خیزش های مردمی هستند که موجب ابطال و یا تغییر و تدوین قوانین تازه می شود. ضمن آنکه قوانین موجود بویژه در جوامع استبدادی قبل از هر کسی غالبا از سوی خود مستبدین حاکم نقض و بی اعتبار می شوند. چرا که قانون قدرت و سلطه برترین قانون این جوامع است. درست مثل سرنوشت قانون اساسی موجود جمهوری  اسلامی که موسوی و کروبی به اجرای بی تنازل آن دل بسته اند. بنابراین توسل به تقدس ذاتی قوانین به عنوان امری مطلق و حاکم بر رفتار مردم، جز نگرش آئین وار و خشک اندیشی حقوقی نیست. همانطور که اشاره شد، چون و چرای آقای عبدی در مورد نفی مشروعیت اصل دفاع از خود در مقابل سلطه گران، نه ناشی از عواملی چون توازن قوا و یا امکان سوء استفاده و زیاده روی در نحوه کاربرد آن، بلکه  ناظر بر غیرمشروع دانستن این اصل در حوزه سیاست و نفی کامل آن است. براستی منشأ چنین تراوشات نظری-حقوقی از کجا سرچشمه می گیرد؟ واقعیت آن است که ابراز مقاومت مردم در برابرسرکوب های رژیم، بخصوص در اعتراضات عاشورا، همان مقاومتی که به اعتراف پلیس برای ساعاتی موجب گسست امنیتی در تهران گردید و ارکان رژیم را به لرزه افکند و ثبات و استحکام  نظام را به چالش گرفت، کسانی هم چون عبدی ها  را هم به  تخطئه کامل جنبش سوق داد. چرا که جنبش از خط قرمزهای آن ها عدول کرد. البته هیچ جنبش براندازی نمی تواند با سوگند خوردن به قوانین دیکته شده و تفسیر شده توسط استبداد، خود را از قبل خلع سلاح کند و ادعای نافرمانی داشته باشد. جنبش بوجود می آید که اساسا همین محدوده های تنگ و اسارت آور تحمیل شده را که دیگر قوانین پاسخ گو نیستند و بیش از آن خود به بندهائی اسارت تبدیل شده اند را در هم بشکند و راه شکوفائی و پیشروی مردم اعماق را بگشاید. از همین روست که توده های به جان آمده و به حرکت درآمده، در چنین مواقعی این نوع فرمایشات حکیمانه را بر روی یخ نوشته و در مقابل آفتاب تموز بی اعتنائی قرار می دهند. نمادهای استبداد از تصاویر تا قوانین پاسدار نظام، پایمال لگدهای آنان می شوند.

 

گرچه اکنون مدتی است که مطالبات جنبش از محدوده های مورد نظر اصلاح طلبان فراتر رفته است، ولی نباید عباس عبدی را حتی در زمره این نوع اصلاح قرار دارد. او چیزی فراتر از آنها بوده  و در سمت راست اشان ایستاده است. او در زمان خاتمی پس از دستگیری و در زندان رژیم با اعتراف به برخی خواست های بازجویان به طرح نظراتی پرداخت که متضمن انتقاد به تندروی های یاران و دوستان اصلاح طلب خود بود و البته چیزی بیش از مصلحت اندیشی های مقطعی در برابر فشار بازجویان*. در اوج بحران انتخاباتی سال گذشته، وقتی هنوز جنبش باصطلاح در بورس بود، بصورت مشاور کروبی وارد کانون داغ فعالیت های سیاسی شد ولی به زودی دریافت که جاده آن طور که او فکرمی کرد هموار نیست. از این رو با مشاهده مَد بیش از اندازه جنبش و برخی برخوردهای کروبی که تحت فشار و تأثیر جنبش از مرزهای مورد نظر او فراتر رفته بود و نیز خط و نشان هائی که جناح حاکم برای جنبش و فعالین آن می کشید، به سرعت از آن کناره گرفت و موضع انفعالی در برابر وضعیت و سپس رفته رفته در مخالفت نسبت به آن را در پیش گرفت و عملا به انتقاد از تندروی های جنبش و از جمله "رهبران" اصلاح طلب پرداخت که بزعم وی گویا جوزده شده و تند روی می کردند. و اکنون که سرکوب رژیم اوج گرفته است، انتقادهای وی هم از صراحت و شدت بیشتری برخوردار شده است. اگر او فرصت می یافت تا با فاصله گرفتن از منشور نخبه گرایان پرنخوت، به مردم و مبارزات اشان – در برابر ولایت فقیه و خس و خاشاک انگاری آن ها- نگاهی بیافکند، آنگاه شاید متوجه می شد که تلاش سیاسی و نظری وی در جهت به زیر سؤال بردن حق شورش و تجمع و دفاع از خود، تا چه اندازه در برگیرنده توهین و تحقیر آنان است.

 

عبدی در عین حال مدعی است که اگر هرآینه تاکتیک های مورد پسند وی اتخاذ می شد، و از هرگونه اقدامی که موجب برانگیختن خشم و خشونت بیشتر حاکمیت می گردید اجتناب می شد (و به عنوان نمونه لابد از افشاء جنایات و تجاوزات زندان کهریزک اجتناب می شد)، و اگر بجای تشدید مقاومت از تاکتیک کتک خوردن استفاده می شد، اکنون دست آوردهای بیشتری در برابر جنبش وجود داشت. البته به یک معنا می توان با آقای عبدی موافقت کرد: وقتی اساسا مقاومتی در کار نباشد، سرکوبی و خشونتی هم در کار نخواهد! چرا که دشمنان مردم پیشاپیش همه عرصه های زندگی را به تصرف خود در آورده اند و دیگر جائی برای پیشروی وجود ندارد! با این همه همان ادعای آقای عبدی در مورد اینکه دفاع از خود دست رژیم را برای سرکوب بیشتر باز می کند و خود منشأ تشدید خشونت میشود، نیز یک ادعای من درآوردی است و با تجارب و مشاهدات تاریخی نمی خواند: اولا  قابل تعمیم  به حیطه تجربیات گوناگون بشری در این مورد نیست. چرا که موارد فراوانی وجود دارند که دشمن در برابر دفاع مشروع – صرفنظر از اشکال و سطوح گوناگون آن- عقب نشینی کرده و یا حتی در هم شکسته است. نمونه اخیرش همین ماجرای قرقیرستان. پس حکم کلی و آئین وار نمی توان برای تمامی موارد صادر کرد. بررسی وضعیت مشخص و از جمله توازن نیرو و دهها عامل دخیل در آن است که به چگونی مبارزه شکل می دهد. ثانیا شیوه موردپسند عبدی - البته در بهترین حالت - سالهای قبل از برآمد یک سال اخیر بکار گرفته شده و حاصلش جز تشدید خشونت و روی کار آمدن احمدی نژاد نبود. مردم ایران بکرات این شیوه را در طی سالهای متمادی و از جمله دوران اصلاحات آزمودند و جنبش جدید خود  را نیز با توجه به نتایج آن برپا کردند.

 

اگرخلاصه کنیم باید برسه پیشفرض نادرستی که اساس نظرات و ادعاهای عبدی را تشکیل می دهد اشاره کنیم:

نخست آنکه وی در کسوت دفاع از نظم و قانون حاکم بر جامعه، جنبش ها و حرکات اعتراضی توده های مردم برای دفع تهاجم سلطه گران و تلاش برای بیرون کشیدن و تصرف مجدد حوزه های گوناگون اجتماعی و اقتصادی و سیاسی را امری شر و ناگوار تلقی کرده و مترادف با تاریکی و ویرانگیری و استیلای بیشتر سرکوب می داند. و حال آنکه تاریخا  به صحنه آمدن این جنبش های مردم اعماق است که مبشر آزادی و دموکراسی و رهائی بوده اند و هستند. برآمد یا شورش آنها علیه سرکوب و فلاکت و تباهی و بردگی و نجات زندگی از شر سلطه گران بوده است. برعکس به اندازه ای که آنها از مطالبت و جوشش های اصیل خود جداشده و تحت کنترل و هدایت رهبران و طبقات حاکم قرار گرفته اند، به اندازه ای که متوهم شده و تمکین کرده اند، به ابزار و عوامل شروار تجاعی تبدیل شده اند. و آقای عبدی شیپور را از سرگشادش می نوازد.

 

دوم آنکه مطابق ادعای ایشان امر "دفاع از خود" در برابر خشونت منحصرا متعلق به حقوق جزاء فردی بوده و اعتباری در حوزه های سیاسی و جمعی ندارد. ادعائی که نه وجاهت حقوقی دارد و نه  پشتوانه جهانی. و حاوی نگاهی است که جاری سبز زندگی و بالندگی و نیازهای آن را حلق آویز قوانین آهنین حقوق می کند. و حال آنکه خود آن، از تراوشات سبز زندگی است و اعتبار خویش را از نفس زندگی و شکوفائی انسان ها می گیرد.

 

نکته سوم آنکه ایشان بکارگیری اصل دفاع ازخود را موجب گسترش فرهنگ وروحیه خشونت دردرصفوف جنبش می داند که موجب بازتولید استبداد گشته و باهدف اصلی جنبش مبنی بر استقراردموکراسی درتناقض است.

 

بی شک خطر بازتولید درونی استبداد در جنبش ها همواره یک خطر واقعی و جدی است. اما این خطر را، مطابق تجربیات جهانی، نمی توان ذاتی جنبش که عموما و بدرجاتی برای نجات زندگی و رهائی آن از دست اندازی طبقات و نیروهای فرادست صورت می گیرد، امری اجتناب ناپذیر دانست. و از قضا بیش از هرچیز ناشی از فریب و تسلیم شدن به سلطه طبقات حاکم است و لاجرم حفظ استقلال جنبش و تلاش برای تکوین و بلوغ آن مهمترین عامل بازدارنده به شمار می رود. اگر هدف از جمله دموکراسی است که هست و اگر مسیر دست یابی به آن به مثابه یک فرایند همه جانبه هست که هست، می توان با تکیه برتجارب مردم و درسهائی که آن ها از مبارزات خود می آموزند، گسترش آگاهی و سازمان یابی حول مطالبات، و جاری کردن مبارزه علیه روحیه و فرهنگ استبدادی که در طی قرنها مردم را به آن آموخته کرده اند، از طریق دامن زدن به جنبش متکثر و مطالباتی و تأکید بر مناسبات و شیوه های دمکراتیک تصمیم گیری و زندگی اجتماعی و در یک کلام ترکیب مبارزه درونی علیه تجلیات و مظاهرآن با مبارزه علیه سلطه بیرونی می توان  به مقابله با این نارسائی ها پرداخت. نباید فراموش کرد که خود مبارزه برای دفع تجاوز و برافراشتن کارزاردفاع از خود در برابر آن در کنار نقد مداوم از خود، همواره بزرگترین مکتب آموزش برای رشد و آگاهی اجتماعی است. انسانها همواره در حین تغییر جهان و شرایط حاکم بر خود قادر به تغییر خویشتن و آفرینش مجدد خویش اند. مناسبات مبتنی بر زور و سلطه را البته یک شبه و با یک ضربت نمی توان نابود کرد، و باین اعبتار تاریخی و نسبی است، اما می توان در فرایند دیالتیک مبارزه علیه و با حضور و مشارکت فعال خود مردم، بسوی حذف و نابودی آن پیش رفت.

 

در برابر دیالتیک مبارزه علیه خشونت و دموکراسی از طریق اعمال حق دفاع از خود و تحقق دموکراسی در این فرایند، وضعیتی قراردارد که در آن شاهد انواع خشونت قانونی و نهادی و غیرنهادی شده بر "شهروندانی" هستیم که تمامی حوزه های زندگی اشان توسط سوداگران سلطه انسان بر انسان به تباهی کشانده شده است. یک معادله یک جانبه مبتنی برسلطه و تمکین به سلطه. برای آقای عبدی که اساسا حقی برای مردم  جهت تغییر این معادله و از جمله برافکندن نظام سرکوبگر و برده پرور قائل نیست و حتی اصلاح طلبی به سبک و سیاق موسوی و کروبی و خاتمی را تندروانه می پندارد، البته با پائین کشیدن فتیله مبارزه چیزی از دست نمی رود؛ چون که قرار نیست اساسا چیزی تغییر پیدا کند. تمامی این سفسطه ها و برپا کردن گرد و خاک برای پوشاندن همین حقیقت صورت می گیرد. در حالی که مردم پی برده اند تجاوز و خشونت را حدی نیست و در چنین دریائی طوفانی باید بادبان های خود را برافرازند، آقای عبدی خواهان پائین کشیدن بادبان ها است. 

 

2010-05-23-02-03-89-تقی روزبه

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.