گفتگوی خانم سحر تحويلی، دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ با امير سپهر ـ  بخش نخست


  اصلی ترین مسئولان سقوط ایران در بهمن پنجاه و هفت روشنفکران هستند

1- خواهش  می کنم کمی ازخودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی و سیاسی تان آشنا شوند.

در اين مورد چيز زيادی برای گفتن ندارم جز اينکه در زمينه شخصی تهرانی هستم از پدر و مادری آذری. در زمينه ی کار سياسی و فرهنگی هم که سی و اندی سال است که تلاش می کنم. قبل از انقلاب هوادار جبهه ی ملی بودم. با راندن زنده ياد دکتر بختيار و مبدل به "جبهه ی مذهبی" شدن اما کاملآ به آن جبهه پشت کردم. سپس هم با همه ی توش و توان خود از دولت زنده ياد بختيار دفاع کرده و خواهان جلوگيری از انقلاب شدم.

يعنی پيش از انقلاب به شدت ضد انقلاب شده و مادام هم که در ايران بودم بهای ضد انقلاب بودنم را می پرداختم. حال هم که نزديک ربع قرنی می شود که در غربت و آوارگی مشغول تلاشم. از راه نوشتن در پاره ای از نشريات فارسی و مدتی هم آلمانی، راه اندازی يک راديو در بيست سال پيش و مصاحبه و کار سياسی تشکيلاتی.

2- امری که در بیشتر آثار شما به چشم می خورد ، نوع نگرشی خاصی است که به سالهای قبل از 57 باز می گردد. در این نگرش شما همواره کوشیده اید حکومت رضا شاه و محمد رضا شاه را مورد ارزیابی قرار دهید . به طور کلی تفاوت حکومت پهلوی با سایر نظام های پادشاهی قبل در ایران را چگونه می بینید  ؟

من البته نوشته های گوناگونی دارم، در زمينه ی های مختلف. مانند تحليل سياسی، واشکافی ناهنجاری های فرهنگی و رفتاری، نقد معرفت شناسی، روشنگری در زمينه ی ناراستنگاری هايی بنام تاريخ نويسی و ديگر مسائل اجتماعی.  بخشی که شما بدان اشاره کرديد، نگرش به رخداد های تاريخی و فرهنگی و انگيزه ها و اسباب سقوط ايران درسال پنجاه و هفت است. پرداختن به کارنامه ی پادشاهان پهلوی از آن دريچه است که به نوشته های من وارد شده.  مراد هم در آن بخش، بيشتر بررسی عملکرد روشنفکران ما بوده تا به زير ذره بين بردن عملکرد پادشاهان پهلوی.

زيرا که به باور من، اصلی ترين مسئولان سقوط ايران در بهمن پنجاه و هفت و فجايع  و فلاکت های پس از آن، روشنفکران هستند، ولو اگر ناآگاهی را هم که دليل آن انحراف و خودويرانی ملی بحساب آريم. بدين دليل روشن که فرهنگ سازی و بالا بردن سطح خرد و دانايی های مردم يک جامعه، اساسآ از وظايف فرهنگواران است نه حکومت ها.  حکومت ها همانگونه که از نامشان بر می آيد، کارشان حکومت است نه خدمت فرهنگی. بويژه در جوامعی نظير جامعه ی ما.

ليکن چون پرسش شما بيشتر از آنسوی می آيد که من در وارسی کارنامه ی پادشاهان پهلوی به چه برايندی می رسم که از ايشان پدافند می کنم، ناگزيريم که آن بخش را با بررسی عملکرد روشنفکران که پيام اصلی آن نوشته ها است هم سنگ سازم، تا اينکه پاسخ من با پرسش شما در هماهنگی و ارتباط ماند.

بدين شکل که، هم به کيستی و چگونه باشی روشنفکران بپردازم که مراد آن نوشته ها است، هم به بررسی کارنامه ی پادشاهان پهلوی و هم به انگيزه ها و اسباب انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت. رخدادی بی هيچ ترديد انحرافی، ويرانگر و ضدايرانی که اگر مسئوليت سی درصد آن با خود رژيم پيشين باشد، مسئوليّت مانده ی هفتاد درصدی آن با همين روشنفکران است. اين نيز بياورم که از پيش هم پيداست که در پردازش يک پاسخ کوتاه برای اين چند بخش، ناگزير دچار آشفته نويسی خواهم شد.

چون، پرداختن حتی به يک از اين سه هم که هر يک خود دارای چند شاخه هستند، بيرون از صبوری يک نوشته است. اين در حالی است که اگر من حتی يکی از آنها را هم در اين نوشته ناديده انگارم، به پاسخی درخور دادن توانا نخواهم بود. زيرا که برايند نوشته های من، از پيوند وارسی اين هر سه است که بسامان می گردد. پس، از اينروی، از هم اينک از کاستی هايی که در اين پاسخ پيش خواهد آمد بسيار پوزش می خواهم.

باری، پاسخ به اين پرسش را از اينجا آغاز می کنم که من در پايه، اين واژه روشنفکر را با آن معنايی که ما از آن برداشت می کنيم، هيچ قبول ندارم. زيرا اين واژه جدای از اينکه در هيچ زبان ديگری اين مفهوم را نمی رساند، يک نام رد کننده معنای خود هم هست. چرا که روشنفکر يعنی امری ماضی و تمام شده. يعنی فردی که فکرش برای هميشه در مورد همه ی دانش های بشری روشن شده و ديگر کار آموختن را به پايان رسانده.

در حاليکه تمام شدن، با دانش که اصولآ جان و روان آن در همين رفتن و مدام پويشگری است در تضاد است. روح دانش يعنی رفتن. همچنان رفتن و رفتن و هيچگاه به غايت نرسيدن. هميشه بسوی کمال رفتن و هرگز بدان دست نيافتن، نه اينکه رفتن و رسيدن و شدن.

 با اين سخن، چنانچه من در اينجا از گروهی بنام روشنفکران نام خواهم برد، از سر ناچاری، و از اينروی خواهد بود که مردم ما اين گروه بيشتر ويرانگر را با همين نام بی مسما می شناسند، نه از روی پذيرش اين نام و مفهوم نادرست آن.

نقطه ی عزيمت من در نوشته های مورد نظر هم اصولآ از نفی همين امر بوده. از رد اين پندار که گويا کشور ما انباشته از روشنفکر باشد. بيشتر هم روی سخنم با مردم بوده. خواسته ام در اندازه ی توانم آنان را از اشتباه در آورم، نه اينکه مرادم کوبيدن طايفه ی روشنفکران بوده باشد. چه که ايشان آن اندازه با ندانمکاری پنبه ی خود را چوب زده و خردی و بی فراستی خود را نشان همگان داده اند، که ديگر کسی حتی رغبت کوبيدن ايشان را هم ندارد

اين پر روشنفکر بودن ايران يک ناراست پنداری است که بخش بزرگی از مردم ما را دچار توهم خود بزرگ بينی کرده، حتی خود آن کسان که خويشتن را روشنفکر می پندارند. در پيامد آنهم، اين پاره ی بزرگ با کيستی ( شخصيّت) خود بيگانه گشته اند. اين از خودبيگانگی هم ما را به برهوتی ناآشنا راهبر گشته که حتی در دور دست ترين افقهای آن نيز هيچ نشانی از شهر و ده و آب و آبادی ديده نمی شود.

دستکم بيست و نه سال هم هست که ما در همانجا گيج و حيران مانده، همينطور بيهوده به دور خود چرخ می زنيم. روز بروز هم با از دست دادن توان بيشتر، شانسمان هم برای نجات کمتر و کمتر می شود. در تعريفی دگر، ما به مردمی خودبزرگ بين و پاک خيالاتی بدل گشته ايم که در پايين انجمن نمی نشينيم، در بالا ترين جا که خواستمان است جايی نداريم، جايگاه حقيقی خودمان را هم که در اثر کوری از نخوت اصلآ گم کرده ايم.

به گونه ای نارسيسم و راسيسم (خودشيفتگی و نژاد پرستی) هم مبتلا گشته ايم که اين هر دو ناخوشی هم بيشتر شکل فرهنگی دارد. اين لاف ها که ما تيزهوش ترين مردم جهان هستيم، ما با معنويّت ترين هستيم، ما با عاطفه ترين هستيم، موسيقی ما ژرف ترين در جهان است، ما زيبا ترينيم، ما مترقی ترين مردم آسيا هستيم، ترکيه کشور بی فرهنگی است، سوئدی ها که عقبمانده هستند، انگليسی ها که چيزی نمی فهمند، آمريکايی ها که فرهنگ ندارد، اعراب که چيزی سرشان نمی شود ... هم همه و همه به باور من از پيامد های طبيعی همان ره گمکردگی و ناخوشی ها است.

بد تر از همه هم اينکه، ما حتی در ميان خود نيز هر يک بصورت تکی اين توهمات را پيدا کرده ايم. يعنی هر ايرانی خود را از ديگرايرانيان در تمامی زمينه ها برتر می پندارد. از اين روی هم در بيرون از ميهن، کمترايرانی به رفت و آمد و دوستی با ديگر هم ميهنان خود شوق و رغبتی دارد.

اينکه مردم در درون با هم نشست و برخاست دارند، به باور من بيشتر از سر ناچاری است. زيرا خود بار ها اندوخته کرده ام که پاره بزرگ همان مردم آنگاه که به بيرون کوچ می کنند، ديگر هيچ اشتياقی به دوستی با ساير ايرانيان ندارند. بسياری شان هم حتی اين بی ميلی خود را خيلی روشن و بی لکنت بر زبان می آورند.

من گر چه در اين باره هيچ آماری ندارم، ليکن با تکيه بر ديده ها و شنيده هايم، با شهامت می توانم بنويسم که در بيرون، بيش از هفتاد در صدر از مردم ما ديگر ايرانيان را از نظر فرهنگی سزاوار معاشرت نمی دانند. بی اينکه بيانديشند ممکن است که فرهنگ رفتاری خودشان هم اصلا چندان چنگی بدل نزند و ای بسا که خود بی فرهنگ تر از آن ايرانيان بی فرهنگ مورد ادعای خود باشند.

از همينجا می خواهم دالانی به بخش دوم پرسش بگشايم و بنويسم که در حقيقت انقلاب پنجاه و هفت نيز برايند شکلی از همين توهم بود، بويژه از سوی روشنفکران ساده انگار ما. اين توهم که گويا ما به درجه ای از رشد فرهنگ سياسی و اجتماعی رسيده ايم که ديگر می توانيم با مردم کشور های بسيار با فرهنگ و پيشرفته ی غربی کوس برابری زنيم.

يعنی با آن دسته از ملت ها که دستکم هفت ـ هشت سده مبارزه ی مدنی کرده، ديگر حتی عصر روشنگری و رنسانس و انقلاب صنعتی را هم پشت سر نهاده و در جامعه خود هزار نهاد مدنی و اجتماعی ريشه دار دارند. و گويا تنها سد راه ميهن ما هم برای يکشبه به انگلستان و سويس و سوئد و دانمارک و هلند... مبدل شدن فقط اين نظام سياسی استبدادی است. بويژه شخص پادشاه. با چنين نگرش سطحی و مبتذلی هم بود که روشنفکر وطنی به چيزی کمتر از برچيده شدن بساط تماميّت آن نظام رضايّت نداد و ما را اينگونه بی آبرو و خاکسترنشين کرد.

غافل از اينکه، ما در عالم حقيقت به شهريگری و نوگرايی حتی کشور های در حال توسعه نيز نرسيده ايم، و آن رفاه و نيکبختی و خوشنامی نسبی در جامعه اصلآ از سايه سر آن نظام است. يعنی در حقيقت خود آن نظام است که جامعه ی ما را سکولار و مدرن و پيشرو و امن نگاه داشته، نه اينکه ما خود آدمهای سکولار و بسيار مدرنی باشيم. اگر استبدادی هم هست، اتفاقآ بخش بزرگی از آن استبداد برای نگهداری آن وضع آبرومند است. با سرکوب عوامل بيگانه و نيروی های واپسگرا و تروريست ها و ويرانگران و تجدد ستيزان و عناصر ضدملی.

همچنين افراد کم آگاه و آزادی ستيزی که مرشد های فکری آنان جنايتکارانی بزرگ چون استالين و مائو هستند که ميليونها انسان بيگناه را قتل عام کرده اند. همينطور با ايستادگی در برابر افراد از مرحله پرتی که انور خوجه و کاسترو ی ماليخوليايی را می ستايند که کشور های خود را به نابودی کشيدند و اين نابخردان نيز در فکر تبديل ايران به آلبانی و کوبا و کره شمالی هستند.

چکيده سخن اينکه، آن استبداد بيشتر از اينروی بود، نه در راستای عقب نگاهداشتن جامعه و تمدن ستيزی و دشمنی با نوگرايی و شکوفايی اقتصادی. اين بود معنای درست استبداد خاندان پهلوی که روشنفکر وطنی هرگز آنرا درک نکرد. نه ديروز و نه حتی تا به امروز.

نيازی به کتمان نيست که نظام پادشاهی البته کاستی های فراوانی هم داشت. ليکن خدماتی که آن نظام به ايرانی و ايرانی می کرد بی گزافه گويی، دستکم هزار برابر لغزش ها و کاستی هايش بود. نظام پيشين نظامی دموکراتيک نبود، ليکن با توجه به سطح فرهنگ همگانی ما و تاريخ و جغرافيای زمان خود، شايسته ترين نظامی بود که می توانست در ايران وجود داشته باشد. بگونه ای که برای گنجايش های ما، چه سياسی و چه اجتماعی، آن نظام اصلآ  حتی از زمان خود نيز دستکم پنجاه سال جلوتر بود.

جای بسی تأسف است که پاره ای هنوز هم اين حقيقت را درک نکرده اند که برآمدن رضا شاه پهلوی، پس از چهارده سده اسارت در زندان جهل و خرافه و پسماندگی، اساسآ بزرگترين و فرخند ترين رخداد تاريخی بود که ممکن بود در ميهن ما بوجود آيد.

آرزو می کنم آنچه می نويسم اشتباه محض از آب در آيد، اما حدس من اين است که ايران و همه چيز آن با بزير کشيدن آن بهترين نظام پس از استيلای عرب بر ميهن ما ديگر تمام شد. يعنی آنان که پادشاه مدفون در غربت را با چشمانی گريان از ايران راندند، در حقيقت شوکت و اعتبار و رفاه و نوگرايی و نيکنامی و امنيّت و آسايش ايران را هم برای هميشه با او از ايران بيرون کردند.

گر چه اين سخن خيلی تلخ است، اما باور کنيد  که حقيقت ما همين است که حال هست نه آنکه در دوران آن نظام داشتيم. يعنی اين نظام جمهوری اسلامی برای ما ايرانيان، بويژه و باز بويژه برای مثلآ ابرمتفکران و سياسی های ما يک آيينه بی زنگار و تمام قد است. مبادا که گول اين سکولار سکولار و آزادی آزادی نوشتن ها را بخوريد که تمامآ شعار های بی پشتوانه و پوچ است. من که شخصآ هرگز فريب اين گنده گويان را نخوردم و هميشه به دستاورد ها توجه داشتم. با توجه بسيار تيز و ژرف به فاکتهای موجود هم هست که اين گفته را آوردم.

آنچه بر سر مردم و کشورمان آمده ابدآ امری اتفاقی نيست. تمامی اين فاشيسم و رنج و پريشانی و بدنامی که امروز اين نظام بر ما تحميل کرده طبيعی ترين محصولات آن نابخردی سال پنجاه و هفت است. زمانی که روشنفکران و سياسی های کشوری همه چيز ميهن و مردم خود را فدای کينه ها و عقده های شخصی خود کنند، که بخش بزرگ آن کين هم حتی کاملآ ناشی از کم آگاهی از اوضاع سياسی ميهن خود و جهان بود، از روز روشن تر است که کار ملک و ملت به اين بی آبرويی و دريوزگی می کشد.

کدام مردمی با سر بر ديوار کوفتن و ويرانگری و ملابازی و کينه و نفرت و انتقام گيری به سعادت دست يافته اند که ما هم می بايستی امروز کامياب و سعادتمند می شديم. دموکراسی محصول خرد و دادگری و گذشت و موقعيّت شناسی است، نه کينه و دروغزنی و عناد و تهمت و تخريب. عقلای بی عقل ما اصلآ زمانی دست بدست پست ترين قشر جامعه، يعنی ملا ها دادند و انقلاب کردند که ما متناسب با پيشينه ی مبارزاتی و گنجايش های خود همه چيز داشتيم. حتی بيش از استحقاقمان.

حتی اگر هدف آن انقلاب را هم دموکراسی در نظر گيريم که نبود، ما همان دموکراسی کامل را هم در سال پنجاه و هفت بدست آورديم، حتی بيش از بسياری از کشور های ديگر که شمارشان امروز بيش از پنجاه است، ليکن چون بزرگان ما شعور نداشتند و نفرت و کين چشمانشان را کور کرده بود، آن بزرگترين بخت تاريخی ملت ايران را که دستاورد دستکم يکصد و پنجاه سال مبارزه مستمر و قربانی دادن بود نابود کردند و کشور را بدين روز سياه انداختند.

 در اين مورد فقط کافی است که به اوضاع اندونزی بنگريد که هم بسان ما کشوری اسلامی است، حتی بزرگترين کشور اسلامی، هم بسان ما کشوری در آسيا است و هم اينکه بسان ما رخدادی شبيه به بيست و هشت مرداد در تاريخ نوين خود دارد. مشکلات آن کشور اما هزار برابر ما بود. رهبر آن هم که يکی از خونخوار ترين رهبران جهان.

 در سال پنجاه و هفت، اندونزی نه يکدهم ما رفاه و آزادی و نيکنامی داشت و نه يک دهم ما مدرن و پيشرفته و ثروتمند شده بود.  حال اما خوب بنگريد که اندونزی به کجا رسيده  و ما از چه جايگاه درخشانی به چه درکاتی سقوط کرده ايم. در حاليکه اندونزی ديروز ده بار فقير تر و گرفتار تر از ما، حاليه بدون نفت هم کشوری کاملآ دموکراتيک و بسيار خوشنام و مرفه شده، ما با آن پيشرفتهای عظيمی که در زمان نظام پادشاهی داشتيم و با اين منابع عظيم ثروت زا امروز به يکی از فقير ترين و بی آبرو ترين کشور های جهان بدل گشته ايم. بر پيشانی مان هم که مهر بی فرهنگی و تروريست زده شده. اين تفاوتهای کنونی در اثر چيزی جز مسئوليت شناسی و دادگری سياسی ها و روشنفکران اندونزی و عقبماندگی و مسئوليت ناشناسی و کينه شتری مدعيان ما است.

 شرافت و دادگری سياسی ها و رهبران فکری اندونزيايی را بنگريد که ژنرال سوهارتو را که دموکراسی حقيقی را از ميان برداشت، سی و دو سال با مشت آهنين و کشتار بی رحمانه حکومت کرد که فقط يک قلم آن، قتل عام وحشيانه نيم ميليون کمونيست بود، صرفآ بدليل خدمات اقتصادی که به اندونزی کرد پس از انقلاب و برکناری خاين نمی خوانند و از کشور نمی رانند، حتی زندانی هم نمی کنند، زمانی که درمی گذرد با احترام تمام بخاک می سپارند و در کشور هم سه روز عزای ملی اعلام می کنند، آنگاه ژرفای حماقت و کين مثلآ روشنفکران و نخبگان سياسی ايران را بنگريد که هنوز هم که هنوز است مستهجن ترين اهانت ها را به دو پادشاه ايرانساز پهلوی نثار می کنند. به دو شخصيّت بزرگ و ميهن پرست و ترقی خواهی که با تمامی عيب هايی که داشتند، ما اصلآ همتای آنها را در تاريخ پس از حمله ی تازی ها سراغ نداريم. تنها دلايل هم اين است که چرا اجازه نداده کتابهای خمينی و ماهی کوچولوی بهرنگی (زشت ترين و بدآموز ترين کتاب برای کودکان) چاپ شود.

آری من از دو پادشاه پهلوی با تمام وجود پدافند می کنم زيرا که هيچ تک انسانی را هم در ميهن پرستی و مردم دوستی و مدرن بودن و مسئوليّت پذيری نديدم که به گرد پای آن دو شخصيّت والای ايرانی رسند. نه در گذشته و نه حال، حتی در زمينه منش فردی و رفتار و کردار و شخصيّت و نشست و برخاست. اگر عقلای ما اندک عقل و شعوری داشتند، ما را اصلآ نيازی به آن انقلاب احمقانه نبود.  کما اينکه حال هم ما را نياز به اين مباحث تکراری و تهوع آور و تحمل اينهمه رنج و خفت نيست.

اگر اينان براستی انسان و آزادی خواه بودند، ما دير زمانی بود که از دام اين رژيم جانی و ضد ايرانی رسته بوديم و عمر اين سيه روزی و بلا ها و درد ها و ننگ ها و ناموس فروشی ها و بی شرافتی ها و کشتار بهترين فرزندانمان بپايان آمده بود. چون اسباب رهايی و رستگاری ديرگاهی است که در دست رس است.

گر چه من خود حال ميانه خوشی با شاهزاده رضا پهلوی ندارم، ليکن شما وجدان و شرافت خويش را به داوری گرفته از خود بپرسيد چه شخصيّت سياسی در ميان اين مدعيان دموکراسی و معلمان اخلاق با صلاحيّتدار تر و دموکرات تر و با اخلاق تر از او است؟ وضعيّت او در همين پادشاه نبودن هم حتی بی شباهت به پدرش نيست. در حالتی که اين آدم حتی برای نجات ايران خود را يک شهروند عادی می خواند، بيست و نه سال است که مورد بی احترامی و هدف فحاشی های مستهجن کسانی است که خود را بهتر از وی و پدر بزرگوارش می خوانند.

 اين در حالی است که شاهزاده رضا پهلوی در تمامی اين سالها در برابر اينهمه تهمت و حرمت شکنی و ناسزا های مستهجن به خود و پدر و مادر و پدر بزرگ و حتی خواهر جوان و ناکامش، حتی يک واژه ی زشت از دهانش بيرون نيامده. کوچکترين بی احترامی هم در حق اين بی معرفتان نکرده. از همينجا بدانيد که پهلوی دوم با چه افراد مغرض و بی اخلاق و ضد ايرانی طرف بوده.

شاهزاده رضا پهلوی هر چه می گويد و با کردار خود نيز نشان می دهد که انسانی ديکتاتور و سرکش نيست، اين مدعيان مرتب می گويند اگر وی رهبر جنبش شود در آينده حتمآ ديکتاتور خواهد شد! به دليل همان حدس هم او را به سختی می کوبند. اين نشان دهند اين حقيقت چون زهر است که دردا که بيشترين سياسی های ما هم  متاسفانه بهتر از اين آخوند های سربر نيستند. در انديشه ی ناپاک اينطرفی ها هم اصل بر برائت آدميان نيست. ديکتاتوری در نهاده اينان نيز آنچنان نهادينه شده که برايشان هيچ پذيرفتنی نيست که امکان دارد يکی هم حقيقآ راستگو و درستکردار و دموکرات باشد.

 اينهمه آوردم که بنويسم رژيم پيشين ممکن بود برای مردم سويس و سوئد و هلند و دانمارک و فرانسه و انگليس نظامی خودکامه و استبدادی بوده باشد اما نه برای ما. آن نظام برای ملتهايی می توانست غير دموکراتيک و بد باشد که هر کدام چند سده پيشينه ی روشنگری دارند و دانشگاههايی با عمر هشت تا پانزده قرن، نه برای کشور ما که فقط تا پيش از چهار دهه، کشوری بوده قاجار گزيده با چهره ای کهنه و کريه ، بی چيز و گرسنه، ملا زده، فرو رفته در قعر چاه خرافه، بدون پشتوانه ی حتی يک دهه روشنگری، با سابقه مبارزات مدنی کمتر از يک سوم قرن با نود و هفت در صد بيسواد مطلق

 کشوری که با هزار خون جگر بتازگی کمر راست کرده، پس از يک فلج چهارده قرنه، تازه شروع به راه رفتن دوباره کرده، مردمش خردک اعتباری در جهان پيدا کرده اند، فقط توانسته کمی از آن شوکت گذشته ی تاريخی خود را باز يابد ... با چند دانشگاه نصف و نيمه ی که هنوز پنجاه ساله هم نشده اند و از نظر امکانات علمی هم هنوز فقير و بی پشتوانه هستند. اتفاقآ هم سنگ بنای همان دانشگاههای جوان را هم خود همان رژيم ادعايی استبدادی گذارده.

درست در چنين حالتی است که عده ای بنام روشنفکر شروع به تخريب و سوزاندن هر آنچه را هم که با هزار بدبختی و خون جگر خوردن در چهار ـ پنج دهه بدست آمده می کنند که چرا مشروطه ی ما مانند انگليس و هلند و دانمارک و بلژيک نيست. بدون توجه به اينکه نه ما خود از نظر مدنيّت و فرهنگ و سواد اجتماعی و تساهل و دموکرات منشی به گرد پای انگليسی ها رسيده ايم، نه يک صدم آنان مبارزه ی مدنی کرده ايم و نه اصلآ يک از صد نهاد های دموکراتيک آن کشور ها در جامعه ما پا گرفته تا بتوانيم حتی يک دموکراسی نيم بند هم داشته باشيم.

بی توجه به اينکه اولين منشور کبیر انگلستان که سنگ بنای مشروطه آن کشور است، هشتصد سال پيش (1215) نگاشته شده، نه چون ما فقط هفتاد و دو سال پيش. هفتاد و دو سال پس از نوشته شدن منشور انگليس، شيوه حکومت استبدادی آن کشور حتی يکهزارم ما هم از صدر مشروطه تا سال پنجاه و هفت پيشرفت نکرده بود. بی توجه به جريان کرامول و جمهوری شدن آن کشور وهزار رخداد ديگر که انگليس با پشت سرگذاردن همه آنها سرانجام پس از هفتصد سال افت و خيز و مبارزه توانسته به مشروطه کامل دست يابد. نه پس از هفتاد سال در کشوری پر از ملا و حوزه و امامزاده.

آنهم کشوری با بزرگترين متفکران سياسی، سرزمينی که انقلاب صنعتی غرب ابتدا از آنجا آغاز گشته، کشوری که با مهارتی که در فن سياست دارد، روزی نيمی از جهان را تحت استعمار خود داشته و يکی از برنده های اصلی جنگ عالمگير دوم است.

کما اينکه اولين منشور مشروطه ی هلند تحت نام «اعلامیه استقلال هلند» هم در سال 1516 ، يعنی پانصد سال پيش نگاشته شده بود نه هفتاد سال پيش. تاريخ ديگر نظامهای دارای دموکراسی را هم می دانيم که چگونه هر يک با گذر از هزار پيچ و خم خونبار توانستند پس از چند سده مبارزه ی بی امان مدنی به دموکراسی کامل دست يابند. حتی کشور فرانسه، که مادر دموکراسی غرب هم ناميده می شود.

بنابر اين، مردم و جامعه ی ما اصلآ چه شباهتی به انگليس و فرانسه و بلژيک و سوئيس و سوئد داشت که ما انتظار داشتن يک دموکراسی مانند آن ملتها و کشور ها را هم داشته باشيم. ما خود چه شباهتی به مردم سوئد داشتيم که بايد پادشاهمان نيز مانند گوستاو هفتم می شد! در حاليکه اخلاقآ پادشاه ما بطور فردی از همين گوستاو نيز بسيار آگاه تر و ميهن پرست تر بود.

چنانچه او از مرز اختيارات قانونی خود گذشت، اوضاع عقبمانده فرهنگی جامعه دليل آن بود. بويژه مسئوليّت ناشناسی مخالفانش که حال هم می بينيد که تنها چيزی که نمی شناسند مسئوليّت است. اپوزيسيونی که خود تا بدانجا از مرز دموکراسی عبور می کند که با دستور و کمک مستقيم دولتی بيگانه دو جمهوری در دل يک نظام پادشاهی ايجاد می کند، چگونه از پادشاه خود انتظار دارد که قواعد بازی را رعايت کند.

در هر کشوری، حال چه با نظام دموکراتيک و چه استبدادی، ضرب آهنگ های مردم، بويژه اپوزيسيون است که حرکات رقص حکومت را تعيين می کند. کشوری با مردمی با فرهنگ منتظرالظهور و بخشی هم همچنان قمه زن، با سياسی هايی خود سخت ضد آزادی و ژرف واپسگرا که بخشی از آنهم اصلآ رسمآ وطن فروشی می کند با روشنفکرانی که دوغ و دوشاب را بهم آميخته و آش مارکسيسم اسلامی می پزند ... آخر چگونه می تواند نظامی دموکراتيک داشته باشد.

حتی برخلاف پندار پاره ای، همين نظامی هم که اکنون در ايران بر سر کار است نه دليل عقبماندگی های ما، بلکه اصلآ محصول عقبماندگی سياسی ها و روشنفکران ما است. چنين نظامی فقط و فقط در ايران است که می تواند سی سال بپايد نه در سويس و سوئد و دانمارک و هلند.  بزرگترين و اصلی ترين مسئول تمامی اين جنايات و بی آبرويی ها هم در درجه ی نخست اپوزيسيون کهنه انديش و بی برنامه و خود کاملآ غير دموکرات اين نظام است، نه خود آن نظام که اتفاقآ درخشان ترين دستاور همين اپوزيسيون است. حتی اين رقص جنون و خون جمهوری اسلامی هم در اثر بدنوازی اپوزيسيون است.

اين نظام گر چه بلحاظ گوهری يک نظام قرون وسطايی و بی فرهنگ و خونريز است، با اينهمه اگر مخالفانش تا اين اندازه نابخردی بخرج نمی دادند، حتی همين نظام وحشی بی فرهنگ هم هرگز نمی توانست تا بدين اندازه بدمستی کرده و هار و خونخوار شود.

وقتی مجاهد و فدائی و توده ای و جبهه ملی چی ... از نخستين روز آن فتنه ی شوم از امام امت می خواهند که به هيچ کدام از مقامات رژيم پيشين رحم نکند و برای اعدام های بی محاکمه ی افراد بيگناه هورا می کشند، سپس چپ ها فورآ می خواهند در بخش هايی از کشور بزعم خودشان نيمچه حکومتهای کمونيستی بوجود آرند، مجاهدين خيزش افسران و درجه داران در نوژه را به رژيم لو می دهند و کشتن با شرف ترين سربازان جان بر کف ايران را از رژيم می خواهند و در نامناسب ترين زمان هم جنگ مسلحانه اعلام می کنند، بعد توده ای ها در ماشين های گشت کميته می نشينند و مجاهدين را در خيابانها به مأموران رژيم لو می دهند، وقتی چريکهای فدائی مترقی! خلخالی ديوانه و جنايتکار را کانديد خود می کنند و پيش از خط امامی ها هم سفارت اشغال می کنند ... کاملآ طبيعی است که نظام پررو و هار و خونريز می شود.

پس، اين اپوزيسيون بود که راه را برای رژيم هموار ساخت که هر سياهکاری و قانون شکنی و جنايتی که می خواهد انجام دهد، همه ی گروهها را سرکوب کند و اعضای اصلی آنها را بکشد و هيچ پروايی هم از يک خيزش همگانی نداشته باشد. چه که گروهها خود با فروش همديگر به رژيم عملآ امکان هر خيزشی نيرومند را از ميان برداشتند. اينچنين اپوزيسيونی طبيعی است که سزاوار داشتن يک حکومتی بهتر از جمهوری اسلامی نيست!

اپوزيسيونی که خود هيچ مرز و پرنسيپی را نمی شناسد، چگونه انتظار دارد که رژيم کشورش نظم و قاعده ای را به رسميّت شناسد. اپوزيسيون انگليس و هلند و دانمارک و فنلاند و سوئد و يا اصلآ نروژی که نفت دارد آخر چه زمانی توده نفتی شده و با بی شرمی تمام خواستار دادن امتياز نفت شمال به کشوری بيگانه شده اند، آنها چه زمانی رسمآ برای دولتهای بيگانه جاسوسی کرده اند، کی خواستار تجزيه ی کشور خود شده و کجا خواسته اند پادشاه خود را بکشند ...

اگر حتی زمان عبور از مرز اختيارات پادشاه از قانون اساسی را بيست و هشتم مرداد سال سی و دو هم بحساب آريم که دشمنانش می گويند، بايد توجه داشت که بوجود آوردن دو جمهوری کردستان و آذربايجان در شکم ايران، توده نفتی بودن، علنآ و رسمآ برای اتحاد شوروی جاسوسی کردن ، ترور شخصيّت های سياسی و اقدام حتی به ترور شخص خود پادشاه همه و همه کار هايی ضدملی بود که سالها پيش از آن بيست و هشت مرداد لعنتی صورت گرفت نه پس از آن. يعنی در آن روزگار که پادشاه مشروطه ايران در چهارچوب اختيارات محدود خود در قانون اساسی عمل می کرد و دخالتی هم در کار دولت نداشت. بنابر اين، ما هر چه که می کشيم از دست خودمان، يعنی سياسی ها و به اصطلاح روشنفکرانمان است، نه حکومت ها.

شما امروز به وضع قضا در کشورمان توجه کنيد، بعضی شگفت زده می شوند که چرا ملا ها تازيانه می زنند و دست و پا می برند. بی اينکه بدانند اين حقيقت کشور ما است و وضع قضا از استيلای اسلام بر ايران تا پيش از برآمدن سلسله ی پهلوی همين بود که حال هست. فقط با اندکی تفاوتهای صوری. دستکم از روزگار صفويه به بعد. چون در آن ميان، فقط مغولها قبل از اسلام آوردن ياسای خود را داشتند و سلجوقيان هم با ايجاد نهادی بنام «دیوان بیگی» امرقضا را به دو پارچه ی حکومتی و شرعی تقسيم کرده بودند، که البته احکام حکومتی ديوان بيگی آنان هم به همان وحشيگری حدود شرعی بود.

اما از زمانی که شاه اسماعیل صفوی، محقق کَرَکی، يکی از آخوند های جبل عامل لبنان را به ایران آورد و او فقه امامیه را نوشت، تا هزار و سيصد و شش که رضا شاه کبير به اين وحشيگری ها و دست و پا بريدن ها در ايران خاتمه داد، اوضاع قضا هميشه همين گونه بوده که حال هست.

بگذريم از اينکه شاه اسماعیل صفوی اصلآ کار را يکسره کرده بود و خود را علی، مهدی ، و حتی گاهی خداوند می خواند و جانشینان او هم خويشتن را از نوادگان امام موسی کاظم ونماینده امام غائب (ولی فقيه) می خواندند. با اين خزعبلات هم حتی زنان و دختران رعيّت (ملت) را هم حق شرعی خود می دانستند. پس از صفويه هم که به گفته استاد زنده ياد عبدالحسين زرين کوب :«نظارت امنای مذهب بر افکار و آراء هم چنان بی منازع بود.» تا برآمدن پهلوی اول که پهلوی اول وضع و اجرای قوانين را از دست ملا ها گرفت و صورت انسانی بدان داد،

شما اگر فقط به ژرفا و مفهوم عرفی کردن امر قضا و آزادی دادن به زنان در ايران آنروز توجه کنيد، بويژه با آن قدرت عظيمی که ملا يان در ميان مردم غرقه در خرافات آن روزگار داشتند، پی خواهيد برد که آن نظام فقط و فقط با همين دو شهامت و خدمت نيز بزرگترين خدمت را به ايران و ايرانی کرده است. به اينهم توجه داشته باشيد که اينک بيست و نه سال است که زنان ما برای چند سانتی متر روسری را بالا بردن، متحمل چه صدمات و توهين های روحی و شخصيّتی و جسمی می گردند.

و حال آنکه خدمات پهلوی ها به ايران از شمار بيرون است. تشکيل دادگاههای خانواده، بوجود آوردن ارتشی مدرن و مجهز، ثبت احوال، لغو اختيار از مرد برای طلاق يکطرفه و گرفتن همسران متعدد، ساختن آنهمه بيمارستانهای مدرن و مجهز کاملآ رايگان با پزشکانی متخصص، ساختن آنهمه شيرخوارگاه و مهد کودک و کودکستان و دبستان و دبيرستان و دانشکده ها و مدارس فنی دولتی و رايگان، تشکيل سپاه دانش و بهداشت و آبادانی، اعطای حق رای به زنان، تقسيم اراضی و سهيم کردن کارگران در سود کارخانجات، ايجاد بيمه های اجتماعی و شبکه درمانی و خدمات پزشکی  رايگان، ايجاد صد ها فرهنگسرا و کاخ جوانان و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ساختن صد ها تئاتر و هنرکده و هنرستان و تشکيل ارکستر فلارمونيک و کر ملی زنان و مردان و دهها گروه باله و موسيقی سنتی و گروههای مختلف موسيقی و رقص های محلی و بومی فقط بخشی از آن خدمات درخشان است که پهلوی ها به ايران کردند.

 خدماتی بزرگ در پايه گذاری نهاد های فرهنگی و اجتماعی مدرن که امروزه حتی ايجاد يکی از آنها هم به خواب و رويا می ماند. تمامی اين خدمات هم فقط با درآمدی کمتر از صد ميليارد دلار در درازای پنجاه و سه سال انجام گرفت. مقايسه کنيم که دولت احمدی نژاد فقط دو ساله بيش از يک و نيم برابر آن، يعنی بيش از يکصد و پنجاه ميليارد دلار درآمد نفتی داشته.

باز ممکن است گفته شود چرا آن حکومت را با اين حکومت مقايسه می کنيم. پاسخ اين پرسش را با پاسخی ديگر می توان داد که پس اين حکومت را با کدام حکومت ديگر بايد مقايسه کرد؟ در اين مورد هم مانند توهم انقلاب، باز بايد ايران خود را با سوئيس و فرانسه و دانمارک  و هلند و آلمان و انگليس و سوئد و نروژ... مقايسه کنيم! يا به تاريخ کشور خود مراجعه کنم و ببينم کدام يک از سلسله های پادشاهی از زمان قادسيه اول تاکنون به اندازه يکصدم پادشاهان پهلوی به ايران خدمت کرده اند و آنگاه به مقايسه و داوری بپردازم. آنهم فقط در نيم قرن.

فرجام سخن اينکه، آيا اخلاق و شرافت و وجدان و ميهن دوستی از آدمی طلب نمی کند که از چنين شخصيّت های بزرگی قدردانی کند. از دو انسان خردمند و ايران دوست و ترقی خواهی که خدمتگذار تر از آنها در سرتاسر تاريخ پس از عهد باستان تاکنون وجود نداشته!
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

www.zadgah.com

 

 

 بخش دوم 

 

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.