|
امير سپهر
آری، ايران من
دوباره خواهد درخشيد
آن فروغ درخشان که زمانی در برابر ديدگانم بود، برای هميشه از
نظرم ناپديد گشته. با اينکه هيچ نيرويی نمی تواند بار ديگر
شکوه علفزار و آن شادابی و نشاط گلها را بما باز گرداند،
اما غمگين نبايد بود. بايد قوی بود و به آنچه بجای مانده اميد
بست.
What though the radiance which was once so bright
Be now for ever taken from my sight،
Though nothing can bring back the hour
Of splendour in the grass،
of glory in the flower;
We will grieve not، rather
find
Strength in what remains behind...
(William
Wordsworth)
نگارنده از آن تيپ آدميان هستم که در سخت ترين روز های زندگی
هم، هرگز به نوميدی و ياس مجال چيرگی بر خود را نمی دهم. هميشه
هم از اميدباخته آدميان و اهالی کوی بن بست آه و افسوس گريزان
بوده ام. هم امروز به کسی که نثری کهنه دارد و در آثار خاطرات
مانند خود نيز زياده شکوه و شکايت و آه و ناله سر می دهد،
توصيه کردم که لطفآ از واژگان بی روح و اين انشای فرتوت و بی
دندان استفاده مکن که بر دل هيچ مشتاق به عشق و زيبايی چنگ در
نمی زند و آدمی را بياد نامه های فلان روضه خوان صد سال پيش می
اندازد. نوشتم
ترا به
صفای دل سرگشتان اين تقديرگرايی يا فاتاليسم بومی ـ تاريخی
لعنتی که بلای جان ما شده را از انديشه و کار
های خود با تيپا بيرون انداز و عشق و اميد و اراده و زندگی
را جايگزين تسليم و تصلب و ناله و دلمردگی کن.
نانوشته نماند که خود من نيز زياد با خاطرات زيبا و شيرين خود
خلوت می کنم. ليکن نگاه من به خاطرات گذشته نه به شکل زانوی غم
به بغل گرفتن و امروز را فدای ديروز کردن، بل که کاملآ وارون
است. يعنی من از خاطرات خود اميد، انگيزه و نيرو و از همه مهم
تر هم، پرسش هايی سازنده و درس می گيرم. اين پرسش را که چه حال
افتاد و چه شد که امروزم بسان ديروز پرنشاط و زيبا و رويايی
نيست. بيشتر زمان ها هم پاسخ اين دگرگشت حال و حتا راه جبران
خطا و بازگشت به شهر آرزو ها را هم پيدا می کنم، با اين وجود
کار زيادی از دستم بر نمی آيد.
زيرا از آنجا که انسان موجودی اجتماعی بوده و تنها زندگی نمی
کند، اختيار رقم زدن تمامی سرنوشت اش هم در دستان خودش نيست.
آخر همه ی زندگی ما که در همان چهار ديواری خانه هامان خلاصه
نمی شود که بتوانيم آنرا به دلخواه خود با رنگ ها و اشيايی که
دوست می داريم بيارائيم. سرنوشت و زندگی اصلی ما در اجتماع ما
است و تعيين سرنوشت اجتماع ما هم نه در دست خودمان، بل که در
دست ميليون ها انسانی است که با ما در آن جامعه می زيند.
بويژه در دست نخبگان فرهنگی و سياسی جامعه ی ما که در اصل هم
همين قشر اجتماعی در همه جای گيتی پيش آهنگ حرکات اجتماعی و
تعيين کننده ی سرنوشت ملت های خود و مسئول خوشبختی و سيه روزی
آنان هستند. از اينروی هم ميزان درک و مسئوليت پذيری و اقدامات
اين گروه اجتماعی است که چه بخواهيم و چه نه، مسير زندگی ما را
تعيين کرده و در آن تغييرات ژرفی را سبب ساز می شوند. بدان سان
که گاهی ما قربانی جهل همين طايفه گرديده و ناکرده گناه هم سخت
مجازات می بينيم.
مثلآ منی که پيش از انقلاب هم از روضه خوان جماعت نفرت داشتم و
هرگز حتا يک لحظه هم در ويرانگر و حتا مستهجن بودن آن فتنه
ترديد نکردم و پيش از انقلاب هم ضد انقلاب گشتم، سی و يک سال
است که تاوان جهل و ندانمکاری و بويژه و باز بويژه، تاوان
«عناد و لجبازی» مشتی ناآگاه روياپرداز را می دهم که خود
را هم «نخبگان فرهنگی و سياسی ايران» می پندارند. و
هستند بدون شک هزاران هزار ايرانی چون من و همچنين نسل جوان
کنونی که آنان هم در آتش جهل و کين و عناد همين قوم
الظالمين می سوزند و خاکستر می شوند، و همين هم جگر آدمی را
آتش می زند.
عناد و لجبازی را از اينروی برجسته کردم که اين طايفه وقيح و خيره
سر، هنوز هم نمی پذيرند که اشتباهی خانمانسوز مرتکب گشته و با
اين اشتباه، جدای از اينکه سرنوشت و زندگی چند نسل را سياه و
تباه کرده اند، بلکه با سی و يک سال اصرار بر آن جهل
هم، اکنون اصلآ ميهن ما را بر لبه پرتگاهی کشانده اند که ای
بسا سرنوشت جگر پاره پاره ی زليخا در انتظار آن باشد.
يعنی اين منگل ها در حالی ملت ما را سی و يک سال در عطشی سوزان
و کشنده نگاه داشته اند که بقول سهراب، «آب در يک قدمی»
ما قرار داشته. چرا که به شرافت از همين امروز هم حمايت يک
پارچه از شاهزاده رضا پهلوی، يعنی برجسته ترين شخصيت سياسی
کنونی ايران و دموکرات ترين در ميان نخبگان و برحق ترين چهره،
موجب می گردد که ما حتا نوروز آتی در ميهن شاد و سرافراز خود و
در ميان تن پاره های خويش باشيم.
من وقتی به ايران شاهنشاهی دوران جوانی خود می انديشيم و آنهمه
اقتدار و شوکت و اعتبار و احترام در جهان و آن اندازه پاکی و
معصوميت و شادابی و شادی و امنيت و آسايش در درون ايران را پيش
چشم مجسم می کنم، براستی نمی توانم بپذيرم که جمهوری اسلامی
همان ميهن گرامی من «دولت شاهنشاهی ايران» است. ايرانی
که در آن، من جوان ايرانی در کنار کار و تحصيل، آن اندازه
امکانات ارزان و آسان برای جوانی کردن داشتم که گاهی آرزو می
کردم که ای کاش انسان نيازمند به خواب نبود و می توانست تمامی
شبانه روز از زندگی خود لذت برد.
روزی که من هژده ساله پراميد و مست از باده ی غرور با دختر
زيبا و خوش پوش همسايمان ـ پس از نوشيدن آبجويی خنک در گوشه ی
دنج يک تريا ـ دست در دست به تماشای فيلم بيادماندنی شکوه
علفزار در سينما ب. ب، سينمای عشاق تهران آن روزگار رفتم، در
افسوس اين بودم که چرا ميهن من پيشرفته تر و آزاد تر از ايالات
متحده آمريکا نيست.
و امروز چهل سال پس از آن تاريخ در گوشه غربت و تنهايی، از خود
می پرسم با اين بی آزرمی و لجبازی و مسئوليت گريزی که بدبختانه
در اکثريت نخبگان ما وجود دارد، اصلآ ممکن است که با دل بستن
به اين طايفه حتا چهل سال بعد و پس از مرگ من هم، دوباره ميهنم
مانند زمان هژده سالگی من گردد، تا باز هم در آن، دختران و
پسران جوان پراميد و شاد و پرغرور چون من، دست در دست هم بدون
ترس از داغ و درفش و بند و تازيانه به دبيرستان و دانشگاه و
تئاتر و سينما و تريا و بار و کلوب و کنار دريا رفته و جوانی
کنند، و يا رخداد فرخنده دگری در راه است که باعث خواهد شد
اصلآ حتا من و نسل من نيز دو باره آن شکوه و شوکت ايران درخشان
را ببينيم. من که هنوز هم اميد از کف نداده و سرم همچنان
پرسودا و دلم پر از آرزوست... امير سپهر
اين نوشته يک ويدئو دارد که آنرا در سايت من ـ
زادگاه ـ می توانيد تماشا کنيد.
نهمين روز اسفند ماه هشتاد و هشت خورشيدی، برابر با واپسين روز
از ماه فوريه سال دوهزار و ده ميلادی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
www.zadgah.com
zadgah@hotmail.com
آخرین مطالب
|